این سناریوی زندگی ام بود که همیشه در گیر واژه هایی باشم که سر و تهی ندارررررد! در دوره سنگینی ذهنم از روی فاصله ها پرید و دنیای من از کوچکترین شهرها هم کم جمعیت تر شد
نمی دانستم!!!!!
به سوی چه تنهایی بزرگی می روم و این ندانستن روزهایم را از خوشی های کوچکی لبریز کرده بود اما عادت کرده بودم به همین روز مر گی ها به حس هایی