![]() |
![]() |
|
| ينجا هزار بوسه ناشكفته ، ثانيه ثانيه بر خاك مي ريزند تا همه بهارهاي جهان راهشان را از شهر ما كج كنن |
|
نوشته های پیشین
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این سناریوی زندگی ام بود
که همیشه در گیر واژه هایی باشم که سر و تهی ندارررررد! در دوره سنگینی ذهنم از روی فاصله ها پرید و دنیای من از کوچکترین شهرها هم کم جمعیت تر شد نمی دانستم!!!!! به سوی چه تنهایی بزرگی می روم و این ندانستن روزهایم را از خوشی های کوچکی لبریز کرده بود اما عادت کرده بودم به همین روز مر گی ها به حس هایی که در لحظه ها جاری می شوندو می میرند!!!! |
|
RSS
|