تبليغاتX
سفر کردم که از یادم بری دیدم...
ينجا هزار بوسه ناشكفته ، ثانيه ثانيه بر خاك مي ريزند تا همه بهارهاي جهان راهشان را از شهر ما كج كنن
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
این سناریوی زندگی ام بود
که همیشه
در گیر واژه هایی باشم
که سر و تهی ندارررررد!
در دوره سنگینی
ذهنم از روی فاصله ها پرید
و
دنیای من
از کوچکترین شهرها هم
کم جمعیت تر شد

نمی دانستم!!!!!

به سوی چه تنهایی
بزرگی می روم
و این ندانستن
روزهایم را
از خوشی های کوچکی
لبریز کرده بود
اما عادت کرده بودم
به همین روز مر گی ها
به حس هایی

که

در لحظه ها

جاری

می شوندو

می میرند!!!!

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان



M.R.H Company