تبليغاتX
سفر کردم که از یادم بری دیدم... -
ينجا هزار بوسه ناشكفته ، ثانيه ثانيه بر خاك مي ريزند تا همه بهارهاي جهان راهشان را از شهر ما كج كنن

 

در روزی بارانی دفن کنید تا آتش قلبم خاموش گردد و در

طابوتی بگذارید از چوب تا بدانند عشق من مانند چوب خاکستر شد

دستهایم را بر روی سینه ام قرار بدهید تا بدانند همیشه دوست

داشتم کسی را در آغوش بگیرم چشمهایم را باز بگذارید تا بدانند

همیشه چشم انتظار بودم صورتم را رو به غروب آفتاب بگذارید تا

بدانند عشق من غروب کرده و زندگی ام تمام شد . مرا در آفتاب بگذارید تا بدانند عشق من

شعله ور شد

 

این پست توسط ساغر نوشته نشده ولی حرفهای ساغر...........................


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 10:16  توسط ساغر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
این سناریوی زندگی ام بود
که همیشه
در گیر واژه هایی باشم
که سر و تهی ندارررررد!
در دوره سنگینی
ذهنم از روی فاصله ها پرید
و
دنیای من
از کوچکترین شهرها هم
کم جمعیت تر شد

نمی دانستم!!!!!

به سوی چه تنهایی
بزرگی می روم
و این ندانستن
روزهایم را
از خوشی های کوچکی
لبریز کرده بود
اما عادت کرده بودم
به همین روز مر گی ها
به حس هایی

که

در لحظه ها

جاری

می شوندو

می میرند!!!!

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان


M.R.H Company